خدایا شکرت


هر روز صبح که از خونه میرم بیرون خدا رو شکر میکنم به خاطر اینکه  که امروزم زنده هستم ، صبح رو میببینم ، دوباره میتونم به بابام سلام بگم و بشینم سر میز صبحانه و صبحانه ای که بابا درست کرده رو بخورم ! و خدا رو شکر میکنم برای اینکه امروزم هستم ، هستم و نفس میکشم و همه اینا برای من قشنگه ! وقتی که از خونه میام بیرون ، وقتی همون آدمای دیروزی رو امروز صبحم میبینم که اونام دارن میرن به محل کارشون  خدا رو شکر میکنم ، من از ته دلم لذت میبرم وقتی که میبینم امروز یه روز جدیده و من هستم و فرصت تجربه یه روز جدید رو دارم ، من هر وقت تو طبقه پنجم ساختمون اداریمون میایستم و به زیباییها و طبیعت جلوی ساختمون و کوههای سر سبز نگاه میکنم ، همون موقع نفس عمیق میکشم و به خدا میگم خدا جون مرسی از بابت این همه قشنگی !  مرسی از اینکه الان و تو این لحظه به من این فرصت رو دادی که اینجا باشم و این آسمون صاف و آبی رو نگاه کنم! خدایا مرسی از این همه زیبایی . هر کسی فرصت این رو نداره که دور تا دور محل کارش کوههای بلند و سرسبز باشه و جلوی ساختمون زمینهای شالیزاری که الان تو این فصل سال خیلی زیبان ! خدایا شکرت ......( یادم باشه از زیبایی اطرف محل کارم براتون اینجا عکس بذارم . :-)  )

خدایا

به خاطر همه چیزهایی که به من ندادی و همه چیزهایی که بهم دادی شکرت ......

اما همه اینا فقط برای لحظه ای منو تسلی میده و آرومم میکنه و دوباره من میشم همون روشنک ! همون روشنکی که کل روز جمعه رو کنار پنجره اتاقش می ایسته و به قطرات بارونی که وسط تابستون داره میباره نگاه میکنه ، به آدمایی نگاه میکنه که زیر بارون غوز کردن و دارن میدوند تا به سر پناهی برسن ! ولی من زیر سقف خونمون همون حس خیس شدن رو روی تمام صورتم دارم !!!


بدون عنوان

سلام

الان 1 ساعته که سلام اول رو نوشتم و حیرون از اینکه خوب حالا بعد از سلام ؟؟!!!   همین جوری خیره موندم به مونیتور و ذهنم شلوغ ! شلوغ و پر از چیزایی که اصلا نمیتونم طبقه بندیشون کنم !
بعضی وقتا به اونایی که قلم خوبی دارن و دست به نوشتنشون خوبه و میتونن براحتی از احساسشون ، از چیزی که تو ذهنشونه حرف بزنن شدیدا غبطه میخورم ! نمیدونین چقدر سخته که دلت بخواد حرف بزنی اما ندونی چی بگی !!!!
خیلی سخته ، خیلی سخته که حتی تو این محیط مجازی ، حتی اینجایی که مثل دفتر یادداشت شخصیمه ، نمیتونم ، نه که نخوام ، نمیتونم حرف بزنم ، مثل آدمایی شدم که از شدت و سنگینیه اتفاقی  ، زبونشون بند اومده ! ولی ای کاش که میتونستم حرف بزنم که اگه میتونستم قطعا سنگینی روی دلم کمتر میشد ! اصلا من چمه ؟؟؟!!! این سنگینی که دارم ازش حرف میزنم چیه ؟ از کجا اومده ؟؟

من ادم نا شکری نیستم ! همه چی خوبه ، اما پس این گرفتگیه عمیق از چیه ؟ من تمام سعیمو میکنم برای اینکه از این حالت خارج شم  ! با تفریح ، با بودن با دوستام ، با هر چیزی که لحظه ای یادم بره که چرا اینجوریم !!!


پی نوشت :

برام دعا کنین که خدا یه آرامشی تو دلم بذاره